<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>یادداشت های روزانه</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 18 Nov 2008 08:20:26 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تولدم!!!</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-274.aspx</link>
<description>اول از همه میخوام از همه دوستای خوب و مهربون و گلم که لطف کردن و تولدم از قبل تبریک گفتن یه عاللمه تشکر کنم!!! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/20.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم تولدمه و منم کلی خوشحالم! ... کلا همیشه تولدا و مناسبتای خاص رو خیلی دوست دارم و برام ارزش خاصی دارن مخصوصا که به خودم مربوط باشه ! مثل امروز ... سعی میکنم روزم رو با خوبی و خوش رویی و آرامش شروع کنم که بتونم تا آخر همین حالت رو تا جایی که امکان داره داشته باشم ! &lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;IMG height=18 src=&quot;http://blogfa.com/images/smileys/01.gif&quot; width=18&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;امروز هم صبح زود بیدار شدم و با اخلاق و روی خوب که شروع یه روز و سال خوب و جدیدی باشه... به موقع اومدم دانشگاه! صبح مامان همه کادوهام رو بهم نشون داد و مامان و بابا کلی بهم تبریک گفتن ... اومدم بیرون تا اینکه شب یه تولد مختصر بگیریم! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سوپروایزرم هم برام یه بسته شکلات و یه کارت خوشگل از طرف خودش و شوهرش داد... قراره با سوپروایزرم و بچه های گروه یه روز ناهار رو با هم برای تولدم بریم بیرون که میمونه برای هفته آینده! &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بقیه اش رو هم میام بازم مینویسم!&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Nov 2008 08:20:26 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=274</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-274.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوشنبه 17 نومبر 2007</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-273.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یه هفته جدید شروع شده و امیدورام که همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره ...&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 17 Nov 2008 09:16:10 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=273</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-273.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>2008/08/08</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-235.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;امروز روز جالبی هست.. روز و ماه و سال همشون ۸ هستن که جز عددای مورد علاقه من هست... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;صبح رفرنس خواهر فرزام رو امضا کردم و قرار بود که فرزام بیاد ازم بگیره . به سوپروایزرم هم گفتم که یه نامه برای کنفرانسی که باید برم برام بنویسه.... ساعت ۱۱ ملاقات هفتگیمون با سوپروایزرمون بود ... هر کدوم راجع به کارامون گفتیم و برنامه یک هفته و نیم آینده امون مشخص شد. قراره که سوپروایزرم برای یه هفته و نیم بره تعطیلات... بعد از اینکه کارامون انجام شد٬ آماده شدیم که ناهار بریم بیرون و مهمون من بودن . به پیشنهاد هم گروهیم رفتیم یه رستوران ایتالیایی که اون به تازگی پیدا کرده بود... غذاهاش واقعا خوشمزه بود.. اون دختری هم که قراره از سپتمبر برای پی اچ دی بیاد هم باهامون بود. هر کدوم از ماها ۲ غذا انتخاب کردیم که دیسامون شامل میگو و اسکویید و برنج زعفرانی و ..  و بعدشم که دسر بستنی و تارت خوردیم. اون دختره هم ما رو آخرین هفته این ماه برای شام دعوت کرد. رفت و برگشت و ناهارمون حدودا سه ساعت طول کشید ... بعد از برگشت به دانشگاه وسایلم رو مرتب کردم و با فرزامی هماهنگ کردیم که بریم بگردیم...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;یه خیابونی پشت خیابون اصلی مرکز شهر هست که خیلی به نظرم دلباز و قشنگه با اینکه چیز خاصی نداره ولی شاید چون خیابونش سنگ فرش شده و مدلش طوریه که به دلم میشینه ٬ خیلی خوشم میاد از اونجا... بعد رفتیم تو کافی شاپ مورد علاقه فرزام و اونجا ۲ تا نوشیدنی گرفتیم و رفتیم طبقه پایینش تو یه جای دنج نشستیم و راجه به همه چیز صحبت کردیم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;وقتی برگشتم خونه متوجه شدم که دامنم که توسی بود و خیلی خیلی دوستش دارم یه تیکه اش پاره شده... من اصلا نمیتونم بفهمم که چه طوری دامن بریده شده؟؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 08 Aug 2008 23:34:25 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=235</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-235.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>5 آگست 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-234.aspx</link>
<description> 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دیروز بعد از ظهر با سوپروایزرم یه ملاقات داشتم و یه برنامه ۶ تا ۹ ماهه بهم داد. احساس خوبی نداشتم چون احساس کردم که ممکنه تا این حد بهم کار داده که نتیجه اش رو ببینه و بعد تا اون موقع که  پایان سال اولم هست نسبت به پیشرفت پروژه ام نظر بده و به نوعی برای وایوام به حساب بیاد! راستش نمیدونم چرا هر از گاهی من نظرم نسبت به این شخص عوض میشه؟ یه روز ازش خوشم میاد و میگم این بهترین انتخاب بود که کردم ولی یه روز دیگه ۱۸۰ درجه نظرم عوض میشه و ازش متنفر میشم و میگم چرا عاقلانه تر به مسله نگاه نکردم و این خانومو انتخاب کردم و با اینکه کس دیگه ای هم بود که به مراتب شرایطش بهتر بود رو انتخاب نکردم به عنوان سوپروایزر؟ این آدم ٬ بی رودربایستی تو چشم آدم نگاه میکنه و همه چیز رو میگه! راستش من برای وایوام هم خیلی میترسم و مخصوصا هم که بابام همش میگه امکان پس شدنت به سال دوم خیلی سختر از بقیه خواهد بود. با توجه به شرایطی که داشتی به مشکل بر میخوری ! این خانومه هم هی متذکر میشه که اگه تا اون حد مد نظرش نباشیم تحت هیچ شرایطی نمیزاره که ادامه بدیم. ... آدم دمدمی مزاجی نیستما ولی خب حسم نسبت بهش بیش از اندازه نوسان داره!!! گاهی بدیاش رو بهتر میبینم و گاهی هم خوبیاشو ... متاسفانه هنوز هم اونقدر خوب نیستم که بخوام به همه چیز با دید مثبت نگاه کنم... راستش ٬ گاهی جنبه های منفی چیزا بهتر نظر منو به خودشون جذب میکنن. تحت تاثیر همین افکار گاهی با خودم فکر میکنم کاش حداقل میرفتم یه رشته دیگه یا اصلا از اول اول شروع میکردم!!! ولی...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; پوستم خیلی حساسه و این برام خیلی عذاب آوره! یه نمونه اش اینه که وقتی میرم کافی شاپ باید حتما تو لیوان یه بار مصرف نوشیدنیام رو بخورم یا اگه رستوران باشم٬ باید از تماس لبم با لبه لیوان جلوگیری کنم یا گاهی اوقات با نی بخورم. !! در غیر اینصورت لبم با یک یا چند عدد تبخال مزین خواهد شد!!! دیروز که رفتم خونه موقع خواب احساس کردم که لب بالاییم یه تبخال در اومده! حالا هی من فکر میکنم که من جایی نبودم یا کاری نکردم یا از چیزی نترسیدم یا ... که این تبخال نازنین اومده و رو لبم نشسته! که یه دفعه ای یادم اومد٬ ظهر زمانی که بر سر اینکه کی باید پرداخت کنه چونه میزدیم٬ من یادم رفت که بگم قهوه ام رو تو لیوان یه بار مصرف بده و خانومه هم تو همون ماگ خودشون ریخت و بعدشم اصلا حواسم نبود!!! حالا من به هر کی میگم که اینطوریه میگن شاید به خودت تلقین میکنی! در حالیکه اینطور نیست...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;فرزام اولین رمانی رو که خونده بود برام گرفته و بهم گفت که اول از اون شروع کنم.. فعلا اونو شروع کردم که به زودی تموم میشه. خواهرش برام یه خاتمکاری داده.  یه عالمه هم آلوچه و لواشک برام آورده! یه ست عطر  و کرمش رو آورده که اتفاقا خیلی خوشبود هم هست. و یه جا موبایلی که صنایع دستی هست و خیلی نازه.... بعد همزمان که لواشکا و آلوچه ها دستم بود گفت : دوستم داری؟ گفتم: الان که اینا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; رو بیشتر دوست دارم ولی اگه اینا تموم شه ٬ تو رو دوست دارم و بوسش کردم... بعد به شوخی &lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;گفت : خب منم اینا رو مخصوصا&lt;/FONT&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; آوردم که تو رو بهتر گول بزنم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;باید از وقتم استفاده بهتری بکنم... فرانسه بخونم... تو کارم ماهرتر بشم...  برم جیم ولی امروز که ترجیح دادم که نیم ساعت بیشتر بخوابم تا اینکه برم ورزش کنم... صبح ساعت ۷ یه نسیم خیلی خوبی میومد که دلم میخواست میتونستم برم پیاده روی تو هوای آزاد و یه پارک خوشکل منتها باید میومدم دانشگاه!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 11:50:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=234</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-234.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکشنبه 3 آگست 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-233.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;برای چی اینقدر زمان پرواز میکنه؟؟! هنوز یه ماهی شروع نشده ... به آخرش میرسیم! به هر حال عمر ماست که داره سریع میگذره.. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;روز جمعه بیش از اندازه بیحوصله بودم و وقتی میخواستم برم دانشگاه حوصله نداشتم و سر از وسط شهر در آوردم ولی از اون طرف هم حوصله فروشگاهها رو هم نداشتم... دیگه فروشگاه ها هم گاهی نمیتونن منو از بی حوصلگی در بیارن! بعد به علت بیحوصلگی دوباره برگشتم دانشگاه... یه مشکل کوچولو توی جایی هست که دیگه هر کاری کردم بهم جواب درست رو نمیده و واقعا وقتی فکرش میاد که هنوز اون مساله باقی مونده اعصابم خورد میشه و به همین دلیل قرار بود جمعه رو بزارم که منبع اون مشکل رو پیدا کنم که اونم حالش نبود!! وقتی میخواستم برم ناهار ٬ دوستم رو دیدم که گفت منم میخوام باهات بیام... البته حوصله کس دیگه رو نداشتم ولی خب دیدم بد جوریه که بگم میخوام تنها باشم ٬ گفتم باشه ... ناگفته نمونه که بهش گفتم جایی کار دارم و غذا هم با خودم دارم و به عبارتی میخوام خودم تنها باشم ولی مثل اینکه متوجه نشد و منم گفتم عیبی نداره! خلاصه چون اون ناهار نداشت رفتیم تو اون تیک اووی نزدیک دانشگاه و منم مجبور شدم که یه غذا از همون جا بگیرم ! انقدر هم که تلفنش زنگ زد اعصابم خرد شد!!! دیگه وقتی برگشتیم دانشگاه٬ یه نیم ساعتی بدون هیچ کار مفیدی گذشت و بعد ۲ تا از بچه های فوق لیسانس اومدن تو اتاقمون و با اونا یه ساعت حرف زدیم . بعدش راهی خونه شدم. یعنی اون روز من صرفا وقتم رو تلف کردم و میخواستم فقط تو دانشگاه باشم که سوپروایزرم نگه که اصلا نیستی !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;شنبه هم که فرزام میخواست برگرده ٬ از قبلش مردد بودم که آیا من  فرودگاه برم یا نه ؟ که در نهایت تصمیم گرفتم که برم ولی ماشین نبردم و یه تاکسی گرفتم و رفتیم خونه اش...  یه کم اتاقشو مرتب کردم و گفتم تا دوش بگیره من براش چایی میزارم. که گفت : مگه تو از این کارا هم بلدی؟!! پس خونه داری هم بلدی؟ منم گفتم : فقط همین یه باره  که تازه از راه رسیدی و گرنه از این خبرا اصلا نیست!!! علاوه بر چیزایی که قبلا بهم میگفت٬ یه کلمه جدید هم بهشون اضافه شده بود که اولش من خیلی تعجب کردم!!! میخواست چمدوناشو باز کنه که من گفتم الان نکن چون دوست ندارم!! که بعد وقتی داشتیم حرف میزدیم رفت یه اسپری آورد و جریان خریدنش رو گفت که کلی باهم خندیدیم!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;موقع برگشت از خونه اش یه تاکسی گرفتم که یه آقای آسیایی بود و بهش گفتم من باید به قطار فلان ساعت برسم ٬ فکر میکنی تا اون موفع میرسیم؟ که برگشت گفت: والله سعی ام رو میکنم ولی قول نمیدم!!! بعد همینطوری که تو مسیر صحبت میکردیم ٬ چند بار دیگه هم از کلمه &quot;والله&quot; استفاده کرد که من فکر کردم عربه که والله رو به اون غلیظی میگه! ولی که بعد ازش پرسیدم که مال کجا هستی؟ گفت که انگلیسیه ! ولی از لهجه اش کاملا مشخص بود که تو اینجا متولد نشده و زبان اولی رو که یاد گرفته انگلیسی نیست! بعد به من گفت : تو اول بگو کجایی هستی؟ که من گفتم : ایرانی. بعد اونم گفت من پاکستانی ام ولی از ۳۰ سال پیش تا حالا اینجا زندگی میکنم یعنی از وقتی خیلی کوچیک بوده به اینجا مهاجرت کرده بود ... خلاصه یه عالمه راجه به دین و کشور و زبان و فرهنگ  و همه چیز ایرانیا صحبت کردیم تا من رسیدم به مقصدم! و گفت خوشبختانه ۹ دقیقه زودتر رسیدیم ولی متاسفانه باید انقدر پول تاکسی رو بدی !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Georgia, Times New Roman, Times, Serif&quot; size=3&gt;امروز هم داداش وسطیه امتحان رانندگی داشت و نتیجه این بود که قبول نشدش..گزارش امتحانش خیلی خوب بود ولی این ممتحنا بیش از اندازه برای کسایی که سنشون کمه سخت میگیرن و چندین بار اینا رو میبرن و میارن تا قشنگ آدم بشن و اعتماد به نفس بیخودی نگیرن و مثل بچه آدم قوانین روهمیشه رعایت کنن! چون من هم تو ایران امتحان دادم هم اینجا و تقریبا هم بین امتحانای عملی ایران واینجام ۱ سال فاصله بود ولی اینجا قانون رو به معنی تمام و کمال تو مغز آدم فرو میکنن ٬ طوری که حتی بعد از قبولی هم با قانون رانندگی میکنه٬ یعنی همه مواردی رو که براش رد شدی همیشه آویزه گوش آدم هست!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 03 Aug 2008 16:46:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=233</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-233.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجشنبه 31 جولای 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-232.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دیروز به خاطر اینکه سرم خیلی درد میکرد ساعت ۴ و ربع از دانشگاه رفتم.. سوپروایزرم هم که تازه از آمریکا اومده بود و باید میدیدمش منتها تمام روزش پر بود و من دیگه بیشتر نمیتونستم منتظرش بمونم وبهش گفتم فردا میبینمش... صبح اول وقتم که اومده بودم دانشگاه٬ همزمان با این پسره روبه روییم رسیده بودیم که زنگ خطر آتش شروع شد که ما اول فکر کردیم تست هست چون ساعت و روزش دقیقا برای تست بود ولی همچنان ادامه پیدا کرده بود و مجبور شدیم ساختمون رو خالی کنیم!! برای یه مدتی رفتیم پایین و بعد دوباره اومدیم دنبال کار و زندگیمون... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;از طرفای بعد از ظهر هوا بیش از اندازه خوب شده بود ... یه جوری گرمای لذت بخشی داشت چون نسیم هم میورزید. به خصوص که چند روزه رطوبت هوا کم شده.  شام تو حیاط کباب درست کردیم و تو اتاق قهوه ایی خوردیم... بعدش هم یه مجموعه ای ۴قسمتی شروع کردن به اسم &quot;&lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0936453/&quot; target=_blank&gt;&lt;EM&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; color=#000000 size=3&gt;خانه..صد..ام&lt;/FONT&gt;&lt;/EM&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;.&quot; که زندگیش رو از سال ۱۹۷۹ داره نشون میده تا آخر ... اتفاقا نقش همسرش رو شهره... آقاداشلو بازی میکنه.. بعدشم که خوابیدم تا امروز ساعت یه ربع به ۸ که تازه اونم بابام بیدارم کرد. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;جیم هم کمی جسته و گریخته میرم ولی نظم نداره یعنی هر وقت دلم بخواد چون صبح اول وقت رو ترجیح میدم و اگه حالشو نداشته باشم که ولش میکنم تا روز بعدی!!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;ایه ایمیل امروز داشتم که از اون خانومی بود که یکی از دو تا ممتحنای من بود تو سال ۲۰۰۶. اسمش فیلیپیا هست٬ البته این ایمیل دعوت به یه ناهاری بود برای خانومایی که تو اون رشته فعالیت دارن. از شنیدن و خوندن و دیدن و کلا هر چی مربوط به این خانومه حالم بد میشه ٬ چون تحت هیچ شرایطی خاطره خوبی ازش ندارم. از اولش به طور کل از این آدم خوشم نمیومد بنا به مدلش و حالت برخوردش و رفتارش و...  . البته شانس آورده بودم که تو موقعی که من اندرگرد بودم٬ این خانوم تو ساختمون ما نبود ولی نحسیش تو آخر سال سوم بهم رسید و برای همیشه هم به همون پررنگی باقی خواهد موند...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دوست همین پسره ایرانیه هم گروهیم امروز اومده بود پیشش و بعد اون دوتا و من و اون پست داک ایرانی٬ با هم ۴ تایی رفتیم ناهار یه رستوران ترکی نزدیک دانشگاهمون ... کلی گفتیم و خندیدیم و بعد اومدیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;جالبه برام که بعضی از ایرانیا تو جملاتشون ٬ یکی در میون از کلمات انگلیسی و فارسی استفاده میکنن.. نمیدونم بر حسب عادته یا معادلش رو واقعا نمیدونن یا کلاسه یا چی؟ به هر حال ٬ این مسله تو کسایی که مدت کمی هست که اینجان به وفور یافت میشود!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 31 Jul 2008 15:52:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=232</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-232.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوشنبه 28 جولای 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-230.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;صبح وقتی از جیم که برمیگشتم ٬ داشتم از خیابون کناریش رد میشدم که یه ماشین ون ایستاد نزدیک پیاده رو که برای یه سری وسایل رو خالی کنه... در همین ضمن که داشتم از فاصله بیشتر از ۲ متری ازش رد میشدم ٬ راننده ماشین بهم یه متلک گفت!!! منم که کاملا شاخ در آوردم چون تا به امروز همچین مسله ای برام اتفاق نیوفتاده بود . هیچی نگفتم و جوابش رو ندادم چون دیدم اگه بخوام جوابش رو بدم شعور خودم رو در حد اون میارم پایین که بخوام با اون دهن به دهن بشم ... بعد واقعا متاسف شدم چون دیدم اون مرده آسیایی که اگه اشتباه نکننم پاکستانی هم بود تا این حد بی فرهنگه. مثلا با اون دو کلمه حرف چه دردی ازشون دوا میشه؟.. آخه که چی بشه؟؟!!؟ حتی اینجا هم دست از این ادا ها بر نمیدارن !&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;وقتی که میبینم یه کار کوچیک تو پروژه ام ٬ انقدر دست و پام رو گرفته٬ و یه ماهه که قضیه اش ادامه داره٬ حوصله ام سر میره ٬ اعصابم حسابی بهم میریزه طوری میشم که حال و حوصله حرف زدن رو هم دیگه ندارم. احساس بدی بهم دست میده ... کاش میشد چیزا رو راحت به دست آورد... دلم میخواد با دوستای پارسالم بریم بیرون و حسابی بگردیم ولی اونایی که با هم خیلی خوب بودیم پخش شدیم یعنی تو این مدت قابل دسترسی نمیباشند... دوست دارم که منم مثل نسیم ........ میداشتم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;تو آفیس امسالم من فقط با زک و این پسره روبه روییم خیلی خوب هستیم. از متیو هم خوشم میاد. امروز تلفنم حتی یه زنگ هم نخورد یا حتی یه تکست هم نگرفتم... یه جورایی احساس بدی داشتم.. دلم میخواست با یکی صحبت میکردم ولی در عین حال حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو هم نداشتم! شاید اگه میشمردم بیشتر از سلام با کسی حرفی نزده باشم... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot; size=3&gt;دوستم گفت که چون دوستش داره از یه شهر دیگه میاد برنامه پنجشنبه ات رو خالی بزار که بعد باهم بیرون ...&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;FONT face=&quot;Verdana, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;الان که دارم اینا رو مینویسم رو میزم کنار پنچره نشستم . یه نسیم ملایم و دل انگیز هم هر چند وقت یه بار میاد و اتاق رو خنک میکنه و هم اینکه بوی این شمع جدیده رو تو فضا میپیچونه.. این باد خنک همیشه منو یاد تابستونایی میندازه که تختم رو میبردم زیر پنجره اتاقم میزاشتم که وقتی پنجره رو تا آخر باز میکنم تمام بادا کامل بهم بخوره یا وقتی که کولر روشن بود٬ خنکیش رو فقط احساس کنم نه اینکه مستقیم زیر بادش تمام تنم خشک بشه.&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Jul 2008 22:07:09 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=230</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-230.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یکشنبه 27 جولای 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-229.aspx</link>
<description>&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;امروز به اتفاق داداشهای کوچکترم رفتیم فیلم &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://www.imdb.com/title/tt0373051/&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;سفر به مرکز زمین&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt; &quot;Journey to the Center of the Earth &quot; رو دیدیم... بعد از اون میخواستیم بریم یه رستوران ایرانی که وقتی رسیدیم اونجا دیدیم که تعطیله!!! ... برگشتیم دوباره مرکز شهر و کمی گشتیم و رفتیم تو فود کورتش غذا خوردیم... هوا بیش از اندازه گرم شده بود البته درجه هوا بالا نیست منتها رطوبتش خیلی بالا هست که من زیاد خوشم نمیاد. تو مرکز شهر یه سری سرخ پوستا اومده بودن وسایلای سرخ پوستی و لباساشونو میفروختن. یه سری هم که موزیک رو سن اجرا میکردن ... خلاصه بعد از اون هم مغازه ها رو یکمی دیدیم و بعدش هم که بستنی خوردیم... یه کمی هم جلوی اون پاب قدیمیی که من خیلی دوست دارم نشستیم و بعد برگشتیم خونه... یه شمع با بوی مگنولیا هم برای اتاقم گرفتم... بابا هم که رفته بود یه نمایشگاه گل که نزدیکای خونه امون بود و به شدت رنگ پوستش تو آفتاب تغییر کرده بود!!! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دو روز وقت دارم تا قبل از اینکه سوپروایزرم بیاد و یه عالمه کارای دانشگاهم مونده!! جیم هم که دوباره شروع کردم و تقریبا راضی هستم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 27 Jul 2008 22:08:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=229</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-229.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>پنجشنبه 24 جولای 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-228.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;من بیخود و بی جهت از عدد ۲و  ۴ و ۸ و ترکیب اینا خوشم میاد مخصوصا ۲۴!!! حالا امروز هم که ۲۴ ام هست و هوا هم که عالیه. الان چند روزه که هوا کاملا آفتابی و گرم هست.. البته به نظرم رطوبت هواش این دو روزه خیلی زیاده چون انگار یه جورایی مثل شمال و دوبی اینا شده... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;امروز با اینکه ساعت ۶:۱۵ قبل از اینکه ساعتم زنگ بخوره بیدار بودم.. ولی ساعتش رو عوض کردم و به جاش یه ساعت دیرتر بیدار شدم...  خیلی خواب دیشب بهم چسبید! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;موقع اومدن شک داشتم که بیام جیم یا برم دانشگاه که آخر سر گفتم اول طلسم این جیم رو بشکونم و دوباره برم جیم بهتره... ساعت ۱۰ و ربع هم دانشگاه بودم... البته صبح کلا دیرتر از همیشه اومده بودم. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;یه لباس جدید روز شنبه با مامان گرفتیم که تابستونیه .. اینو که میبینم یاد روپوشهای خودمون و روپوش  سفیده دختر عمه ام میوفتم!! ولی خیلی خوشکله و خنکه. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;دیشب بابا داشت به مامان میگفت که فکر میکرده من به .... میرم ولی وقتی دید که نه کلا مسیرم رو عوض کردم همش میگه تصمیم اشتباهی گرفتی!! میگفت :اگه میدونستم نمیزاشتم این درسای بیخود رو که کار خاصی توش نداره رو بخونی.!! حالا هم دیشب یکم اعصابم خورد شد و ترسیدم که آیا واقعا اشتباه مسیر زندگیم رو انتخاب کردم؟! اون چیزیم که مد نظرش بود ٬پارسال بعد از مسترزم به فکرم رسید که برم از اول اونو بخونم ولی آخه اولا که شرایطش برای من نبود چون من ۴ ساله اش رو میخواستم و بعد دیدم که در واقع شروع از صفر برام خیلی سخته ولی گاهی با دیدن بعضی و شنیدن یه سری چیزا میگم کاش که از اول به حرف مامان گوش میکردم!!! چون مامان از اول نظرش همون بود. البته تو اون  مورد علاقه خاصی نداشتم  ولی شاید بهش عادت میکردم و بعد از اتمامش نتیجه اش رو میدیدم علاقه مند میشدم.&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 11:32:47 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=228</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-228.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سه شنبه 22 جولای 2008</title>
<link>http://dellarramm.blogfa.com/post-227.aspx</link>
<description>  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;از دیروز تا حالا که کامپیوترم رو تمیز و خونه تکونی کردم و همه چیز نو شده٬ انگار خودم سبک شدم و دوباره دوستش دارم.. أخه یه دفعه ای از کامپیوترم بدم اومده بود و داشتم فکر میکردم که یه نو بخرم... ولی خب وقتی این دوباره مثل روز اولش خوب شد دیگه فعلا تصمیمم عوض شده... ولی یه سری از این جدیدا خیلی خوشکلن و با امکانات بهترن هی آدم گول میخوره!!! واقعا تکنولوژی خیلی بده... فلان تلفن٬ لپ تاپ٬ دوربین٬ هندی کم٬ آی پاد و .... رو میخری چند مدت کوتاه بعد میبینی یکی از همونا با مشخصات بهتر اومده که لج رو خوب در میاره ... درسته که ممکنه اون اولتری ها هم همون کار رو بکنن ولی خب جدیدا معمولا امکانات بهتری دارن یا جمع و جور ترن یا ...  نتیجه اینکه هر چند وقت یک بار من نیاز مبرم به تنوع و جدید شدن دارم...  ولی فعلا به علت علاقه مجدد تصمیم خاصی برای لپ تاپم گرفته نشده که بستگی داره این علاقه تا چه مدت دووم بیاره؟!.. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بعد از ظهر یه کیک  گردو و خرما درست کردم با سوپروایزری مامان ... البته این فکر از روز یکشنبه اومده تو ذهنم و  وقتی اینو تو خونه گفتم ٬ همه شک کردن که حالم خوبه یا نه؟؟؟ مامان که اصلا باور نمیکرد! چون این حرفا خیلی خیلی از من بعیده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;میخواستم موقع ناهارم برم جیم که به علت کوفتگی و استخوون درد منتفی شد... یه کیف آرایش دارم که انواع و اقسام چیزا توش پیدا میشه و همیشه هم توش قرص تسکین دهنده درد دارم و امروز تنها روزی بود که یادم رفته بود با خودم بیارمش ...از قضا٬ منم که انقدر خوش شانسم دقیقا امروز٬ رنگم با مردگان هیچ فرقی نداشت و من هیچ گونه چیزی نداشتم که پریدگی رنگم رو بپوشونه. بعد از اون همه وسایلم و کمدای آفیسم رو گشتم که شاید یه قرص داشته باشم که هیچی نداشتم!!! تو همین حال بودم که به فکرم اومد برم خونه. منتها گفتم اول به کیت بگم که دیگه من نمیخوام اون دستگاه رو امروز استفاده کنم و به جاش فردا هم میام تو این یکی لب٬هم اون یکیی که برای چهارشنبه رزرو کرده بودم. ولی وقتی بهش گفتم که آیا فردا میتونم بیام تو این لب ؟ گفت : اگه امروز کردی که خب هیچ وگرنه اولین وقتی که میتونی از این ماشین استفاده کنی برای ۲ هفته دیگه هست چون این دستگاه تو لب گروه دیگه خراب شده و همه اونا مجبورن که از این استفاده کنن و اونا این ماشین رو برای ۲ هفته میخوان و ما نمیتونیم هیچیشو تغییر بدیم تا کارشون تموم شه!!! دیگه بدترین خبری که میتونست بهم بده همین بود چون دیگه نمیشد بیام خونه! خلاصه مجبور شدم با اون استخوون درد برم و یه قرص بخرم و کمی آب جوش و از این چیزا خوردم که یکم حالم خوب بشه ... رفتم یه کم لحیم کاری کردم تا دیگه مشکل اون دفعه ای پیش نیاد ! و دوباره اندازه گیریم رو کردم منتها شانس آوردم که رفتم از کیت یه سوال کردم که بعد گفت علتش اینه که از ادپتور اشتباه استفاده کردی. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;times new roman, times, serif&quot; size=3&gt;بعد از تموم شدن کارم روونه بانک مرکز شهر شدم ... دیگه حالم به نسبت بهتر شده بود. وقتی متوجه ساعتای کاری این بانک شدم خیلی تعجب کردم چون حتی تا شنبه و یکشنبه بازن و روزای  عادی هم تا ۷ شب!!! پسره بهم گفت که ما تنها بانکی هستیم که تو این کشورا این ساعت کاری رو داریم! &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT face=&quot;Times New Roman&quot;&gt;&lt;FONT size=3&gt;تو اخبار امشب میگفت که توی یه دهکده تو تانزانیا تعدادی زیادی از مردمی که البینو هستن٬  به قتل میرسن .( کسایی که یا به طور کامل یا مقداری از رنگدونه های پوست و مو و چشم رو ندارند  &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://en.wikipedia.org/wiki/Albinism&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT size=3&gt;Albinism&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT size=3&gt; ) . گفته میشد که مردم تو اون کشور به شدت به خرافات و سنتهای خودشون معتقدن. مثل اینکه یه سری از این دکترای جادوگرشون گفته بودن که اگه مو و یا اعضای بدن این افراد رو کسی بیاره میتونه پولدار بشه چون که توی استخوانها و اعضای بدن این افراد شانس وجود داره. گنگایی هستن که این کار رو برای مردمی که بخوان اعضای بدن این افراد رو داشته باشن انجام میدن . به عنوان نمونه با یه خانومی صحبت کرده بودن که شوهرش البینو بود و موقع غذا خوردن به خونه اشون حمله کردن و به شوهرش گفتن که ما به پاهات نیاز داریم و دستاشو همینطوری قطع کردن و بعد وقتی که خانومه با کمک رسید ٬ با جسد نصفه شوهرش مواجه شد. حالا همین مساله باعث شده که اینا مجبور شن به شهرای بزرگتر مهاجرت کنن. در حالی که گفته میشد که کلا بعضی مردم رفتارای درستی با این دسته از افراد نداشتن و مهم نبود که چه موقعیت کاری و شغلی و زندگیی برای خودشون میداشتن. &lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Jul 2008 23:47:34 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=dellarramm&amp;postid=227</comments>
<dc:creator>dellarramm</dc:creator>
<guid>http://dellarramm.blogfa.com/post-227.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
