تبليغاتX
یادداشت های روزانه - چهارشنبه 9 جولای 2008
 

 بردار وسطیم دیروز٬ قسمت آیین نامه رانندگیش رو قبول شد!

 صبح که با مامان و داداشام٬ تا شهر مدرسه اونا رفتم و از اونجا خودم با قطار اومدم طرف دانشگاه ... از تو یه مغازه شکلات فروشی برای فرزام شکلات و تافی گرفتم. بعد کادویی دورش هم که رنگ مورد علاقه من یعنی زرشکی بود. از اونجایی که ساعت هنوز ۹ صبح بود و من حوصله نداشتم از مسیر همیشگیم برم ٬ تصمیم گرفتم که با تاکسی برم! پس از همون تاکسی های نزدیک استیشن سوار شدم و ۱۰ دقیقه بعد خونه اش بودم... یه بارون آروم و لطیف هم میومد. البته بارون نیستا ولی یه چیزی شبیه بارونه!

 تو مسیر دیدم که ۲ تا اسب سفید خوشکل ٬ یه درشکه ای رو میکشن که با گلای قشنگی تزیین شده بود . بعد که کامل دیدمش متوجه شدم که داشتن میرفتن به سمت یه کلیسایی که اون طرفا هست و توی اون درشکهه یه تابوت بوده! پشت سر این درشکه هم که ماشینای مخصوص حمل جسد بود و بعد هم خانواده هاشون بودن. آخه این دفعه بار اولی بود که میدیدم توی شهر به این شلوغی با درشکه اون جسد رو حمل میکردن! بیشتر حالت تشریفاتی داشت...

به هر حال٬ رفتم پیش فرزام و کمی هم از کاراش گفت و وسایلاشون کامل جمع و جور کرد و یه ۲ ساعتی اونجا بودم. ساعت ۱۱ آماده شد که بره به سمت فرودگاه و بعد منم اومدم دانشگاه!

تازه طرفای ظهر بود که رسیدم دانشگاه و باید تو لب کار میکردم و کمی لحیم کردن رو قطعات ریز رو انجام دادم .. با هم اتاقیم و دوستش که از فرانسه اومده رفتیم ناهار رفتیم یه رستوران نزدیک دانشگاهمون. بعد از ناهار هم اومدم و مشغول کارم شدم... ولی چون برای اولین بار بود که میخواستم از اون دستگاهه استفاده کنم ٬ مسول لبمون اومده با من نشست و خیلی آروم آروم و شمرده همه قسمتاش رو بهم توضیح داد ... منم کلی درس یاد گرفتم! خیلی مرد خوب و مهربونیه ٬ برخلاف ظاهری که داره که به نظر میاد خیلی خشک و بده ولی اصلا این جوری نیست ... هر کاری که ازش بخوای رو اگه بتونه٬ انجام میده و وقتی هم ازش تشکر میکنی ٬ میگه من وظیفه ام اینه که این کار رو انجام بدم در حالیکه گاهی اوقات جز وظایفش نیست! خوشم میاد با وجود اینکه بازنشست شده ولی هنوز حوصله داره که بیاد و کار بکنه ... خلاصه بردم رو گذاشتم تا اندازه گرفته بشه توسط اون دستگاهه! که نزدیکای وقتی که میخواستم بیام خونه متوجه شدم که ایراد داره کارم ... به سوپروایزرم که نشون دادم ٬ نحوه انجامش رو گفت . اولش گیج گیجی میخوردم و گم شده بودم که باید چی کار بکنم! بعد از یه دفعه امتحان ٬ اعتماد به نفسم رو پیدا کردم و تونستم کارام رو انجام بدم. اول همه فایلا رو چک کردم و دیدم که درسته گذاشتم که خودش بکنه و بعد صبح بیام اطلاعاتم رو بردارم! 

به زنم به تخته٬ فکر کنم که دیگه حساستم تموم شده!

امروز هم سحر بهم زنگ زد که جای فرزام خالی نباشه و اگه کاری داری به من بگو و از این حرفا و قرار شد که یه روزی تو هفته آینده همدیگر رو ببینیم!...

از اونجایی که چند بار برنامه های مسافرتیم به تعویق افتاده ... تصمیم گرفتم که حتما دیگه تو آگست برنامه هام رو جور کنم و برم... اگه همه چیز هم خوب پیش بره و اونطوری که میخوام باشه ٬ یه برنامه خیلی خیلی خوب برای تعطیلات کریسمس پیش بینی کردم.... و تصمیم گرفتم که چند تا شهرای اینجا رو هم که نبودم برم و کمی بگردم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 12:48  توسط   |