تبليغاتX
یادداشت های روزانه - دوشنبه 7 جولای 2008
صبح شنبه٬ شاد و شنگول بیدار شدم و دوش گرفتم و به سوی کلاس فرانسه راهی شدم ولی تمام مدت به صورت یکنواخت عطسه و آبریزش بینی و سردرد داشتم... خلاصه گفتم برم کلاس خوب میشم ... آخه تازه یکی دو روز بود که احساس میکردم حالم خوب شده و قرصا رو کنار گذاشته بودم و به حالت نرمال برگشته بودم! ولی دیدم که نه خیر !!! انقدر حالم بد شد که ساعت ۱۱ و نیم وسط کلاس٬ مجبور شدم برگردم خونه!  بعد با مامان اینا هماهنگ کردم که بیان دنبالم که با هم بریم بابا رو از فرودگاه بیاریم! تو فرودگاه هم که رو صندلی خوابم برد تا وقتی که مامان بیدارم کرد و یه کم حالم بهتر شدش...  ناهار هم خورشت کرفس داشتیم.. من اولا از این غذا اصلا خوشم نمیومد ولی جدیدا یکی ازغذاهای مورد علاقه ام شده !! از شدت بی حالی ٬ روی مبل حدود ۴ ساعت خوابیده بودم...حالا خوبه که بابام تازه اومدش! ولی خودش خوب میدونه که حساسیت با آدم چی کار میکنه! فلاسکم و ذغال اخته و سایر مواردی که سفارش داده بودم رسیدن!

از خبرای که بهمون رسیدش اینه که عمه کوچیکه روز آخر به بابام گفته که ما ماشینتون رو میخوایم بخریم ... بابام گفت که خب ٬ دفعه بعد که بیام ماشین ندارم و بعد وسط راه پشیمون شد و چون این دفعه چندمی بود که عمه ام اینا گفته بودن هر کدوم از ماشینا رو میخواین بفروشین به ما بگین!... گفت پس آخر شب بیاین ماشین رو ببرین ... مامان بزرگ و بابابزرگم هم رفتن شمال ... روز یکشنبه هم که همگیمون با داییم و زنداییم صحبت کردیم...

یکشنبه هم که فاینال مردونه ویمبلدون بود!!! بسی ناراحت شدم که راجر فدرر نتونست جام رو برای بار ۶ ام ببره! ولی چه بازیی بود واقعا٬ طولانی ترین فاینال مردا تو تاریخ این مسابقه شد ... خب ٬ از حق نگذرم ندال هم خیلی زحمت کشیده بود و حقش بود که ببره ولی خب من و داداش کوچیکم  فدرر رو بیشتر دوست داریم! تو فاینال خانوما ٬ که خواهرای ویلیامز مقابل هم بازی داشتن... دوباره من طرفدار سرینا بودم که خب اونم باخت ... دوتاییشون هم که فاینال گروهی رو بردن!

روز جمعه و شنبه هم که یه کنفرانس تو دانشگاه راحع به یکی از شاعرای ایرانی بود. من فقط فرصت کردم که جمعه٬ یه ساعتش رو برم در حالی که یه برنامه دو روزه بود! وقتی هم که رفتم٬ وسطای فیلمه رسیده بودیم ولی نقدش رو یه خانومه ایرانی از یکی از دانشگاهای آمریکایی کرده بود... خیلی خوب بود به نظرم! 

امروز بعد از ظهر هم که همش با فرزام بودم... کلی بهمون خوش گذشت! آخه فردا داره میره ایران!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 23:4  توسط   |