امروز با اینکه هوا تقریبا خنکه رو به سردی هست و بارونی هم هست٬ من حالم خیلی خوبه...گاهی اوقات بعضی چیزا بیش از اون چیزی که آدم فکر میکنه آرامش بخشن.
مثل اینکه من خوابم کمی جا به جا بشه اوضاع و احوالم به شدت تغییر میکنه ... دیروز بعد از ظهر تو مسیر داشتم با مامان که حرف میزدم داشت تعریف میکرد که بابا چیا گفته و از این چیزا و بعد که اومدم خونه.. یه عالمه کیک و چایی و چیپس و این چیزا خوردم و بعد روی همون مبل خوابم برد تا ساعت ۷ اومدم که مثلا در راه خدا یکم به پروژه ام برسم چون دیگه سر حال شده بودم و حالت صبح رو نداشتم... منتها تمام مدت تو اینترنت ول بودم ... یه ذره هم که از خودم اختیار ندارم که بشینم به کارم برسم!!! بعدشم که مامان و داداش بزرگه و بابام اومده بودن تو اتاقم و داشتیم حرف میزدیم و بعد هم که شام و یه کوچولو اینترنت و بعد هم خواب!
همسایه امون که اومده بود دیروز برای کافی پیش مامانم ٬ بهش پیشنهاد کرده که بیا من و تو و دخترامون یه برنامه بزاریم و بریم بیرون یا ورزش یا یه چیزی... منم به مامانم گفتم من هم موافقم
با هم اتاقیم رفتیم ناهار بیرون امروز ... میخواستم بریم یه بوفه!! من گفته بودم پیتزا هات ولی رفتیم یه بوفه چینی که نزدیکتر بود به دانشگاه٬ بعد از اینکه به اندازه کافی و پر شدن غذا خوردیم ... دیدم که میز بغلیه داره بستنی میخوره. از دوستم پرسیدم٬ اینا بستنی از کجا آوردن ؟گفت : من نمیدونم دسرشون کجا هست؟ مثل آدم نگاه کردیم ٬ دیدیم که یه طرف دیگه گذاشتن ... خب دیگه من از خیر هر چی بگذرم از بستنی تحت هیچ شرایطی نمیشه بگذرم!! نشستیم بستنی و توت فرنگی و آناناس خوردیم ... نزدیک یه و ساعت و نیم ناهارمون طول کشید... تا دوستم دستاشو بشوره و برگرده صورت حساب رو پرداخت کرده بودم و منتظرش بودم که برگرده! سر راهش رفته بود که پرداخت کنه٬ خانومه بهش گفت پرداخت شده. من میرم پیشش و میگم پرداخت کردم و اون به من میگه چرا پرداخت کردی؟ بعد فکر کرد من فقط مال خودم رو دادم . بعد دیدم دوباره هنوز دم صندوق ایستاده. به خانومه میگه که پس برای منم حساب کنین!!! من بهش میگم: پرداخت کردم و تازه دو زاریش میافته و حالا اصرار که برای چی؟ خانومه برگشته بهش میگه : که چون پسر خوش شانسی هستی.
من چند وقته که خیلی هله و هوله میخورم!!! یه راهی برای کنترل خودم باید پیدا کنم!!!!
----------------------
عصر مامان اومد دنبالم که با هم بریم خرید... اونجا بهم گفت که ظهر به بابابزرگ زنگ زده بود و مثل اینکه یکی از اقوام فوت شده منتها مامان خیلی خوب متوجه نشد که کی بودش... شب زنگ زدیم به مامانبزرگ و متوجه شدیم که خواهر بزرگه مامانبزرگ بودش و تلفن بابابزرگ قطع شده بود.. صدای مامانبزرگ بیش از اندازه ناراحت و گریه کرده بود. مثل اینکه تو مراسم خیلی اذیت شده بود. گفت تازه تصمیم گرفته بود که بعد از شمال برن بهش سر بزنن ولی خب قسمت همکاری نکرد و دو روز پیش وقتی که مامانبزرگ و بابابزرگ شمال بودن سکته مغزی کرد و ۲ روز تو کما بود تا اینکه روز چهارشنبه مثل اینکه فوت کردن. روی سنگ قبر دایی ام رو هم یک سنگ نو گذاشتن ... پسر کوچیکه این خانوم از انگلیس به هوای دیدن مادرش همیشه بی خبرمیرفته تهران. ولی این دفعه وقتی رسید متوجه شد که همه میخوان برای تشعییع جنازه مادرش. این خیلی سخته. غم از دست دادن عزیزان ٬ مریضی ٬ سختی و... همه و همه خیلی بدن.
تو روزنامه با یکی مصاحبه کرده بودن که چینی الاصل بوده ولی از سال ۱۹۶۰ مادربزرگش به اینجا مهاجرت کرده بود . مادربزرگه دفعه اول به عنوان خدمه اومده بود برای کار. بعد از مرگ صاحب کار همه اموالش به این مادبزرگه چینیه میرسه که اتفاقا رستورانش هم خیلی مشهور میشه ولی بعدا مادربزرگه همه داراییش رو تو قمار از دست میده. خلاصه مادر این خانومه چینی الاصل که دختر این مادربزرگه باشه ٬ مجبور میشه یه تیک اووی باز کنه و همه چیز رو از اول بسازه. که یه سری آدم نژ.اد. پر.ست٬ تو زمانی که این دختره ۱۱ ساله بود به مادرش تو تیک اوویشون حمله میکنن و بهشون میگن برگردین تو کشورتون و اینجا چی کار میکنین؟؟. این دختر خانوم چینی که الان ۳۰ ساله هست میگفت: ما متولد همین کشور بودیم و جایی دیگه ای رو خونه نمیدونستیم ولی من تا قبل از اون اتفاق از این که یه چینی الاصل هستم و فقیر هستیم خیلی بدم میومد ولی خب کاری نمیتونستم راجع به این مسله بکنم. اون اتفاق باعث میشه که این دختر خیلی خوب درس بخونه و وکالت رو تو یکی از بهترین دانشگاهای اینجا بخونه و بعد به همراه دو خواهر دیگه اش یه رستوران چینی خیلی خوب باز کنن و الان یه کتاب منتشر کرده که از زندگیش گفته و معتقده که مسیر زندگی انسانها ممکنه توی یه لحظه و با یه اتفاق تغییر کنه. سال آینده هم قراره یه مجموعه بر اساس این کتاب ساخته بشه... گفت که اول کتابش از این گفتار استفاده کرده :
" The journey of a thousand miles start with a single step "
(اسم خانوادگی این نویسندهه یادم رفته و گرنه مینوشتم.)