تبليغاتX
یادداشت های روزانه

یادداشت های روزانه

 

من بیخود و بی جهت از عدد ۲و  ۴ و ۸ و ترکیب اینا خوشم میاد مخصوصا ۲۴!!! حالا امروز هم که ۲۴ ام هست و هوا هم که عالیه. الان چند روزه که هوا کاملا آفتابی و گرم هست.. البته به نظرم رطوبت هواش این دو روزه خیلی زیاده چون انگار یه جورایی مثل شمال و دوبی اینا شده...

امروز با اینکه ساعت ۶:۱۵ قبل از اینکه ساعتم زنگ بخوره بیدار بودم.. ولی ساعتش رو عوض کردم و به جاش یه ساعت دیرتر بیدار شدم...  خیلی خواب دیشب بهم چسبید!

موقع اومدن شک داشتم که بیام جیم یا برم دانشگاه که آخر سر گفتم اول طلسم این جیم رو بشکونم و دوباره برم جیم بهتره... ساعت ۱۰ و ربع هم دانشگاه بودم... البته صبح کلا دیرتر از همیشه اومده بودم.

یه لباس جدید روز شنبه با مامان گرفتیم که تابستونیه .. اینو که میبینم یاد روپوشهای خودمون و روپوش  سفیده دختر عمه ام میوفتم!! ولی خیلی خوشکله و خنکه.

دیشب بابا داشت به مامان میگفت که فکر میکرده من به .... میرم ولی وقتی دید که نه کلا مسیرم رو عوض کردم همش میگه تصمیم اشتباهی گرفتی!! میگفت :اگه میدونستم نمیزاشتم این درسای بیخود رو که کار خاصی توش نداره رو بخونی.!! حالا هم دیشب یکم اعصابم خورد شد و ترسیدم که آیا واقعا اشتباه مسیر زندگیم رو انتخاب کردم؟! اون چیزیم که مد نظرش بود ٬پارسال بعد از مسترزم به فکرم رسید که برم از اول اونو بخونم ولی آخه اولا که شرایطش برای من نبود چون من ۴ ساله اش رو میخواستم و بعد دیدم که در واقع شروع از صفر برام خیلی سخته ولی گاهی با دیدن بعضی و شنیدن یه سری چیزا میگم کاش که از اول به حرف مامان گوش میکردم!!! چون مامان از اول نظرش همون بود. البته تو اون  مورد علاقه خاصی نداشتم  ولی شاید بهش عادت میکردم و بعد از اتمامش نتیجه اش رو میدیدم علاقه مند میشدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 11:33  توسط دلارام  | 

 

از دیروز تا حالا که کامپیوترم رو تمیز و خونه تکونی کردم و همه چیز نو شده٬ انگار خودم سبک شدم و دوباره دوستش دارم.. أخه یه دفعه ای از کامپیوترم بدم اومده بود و داشتم فکر میکردم که یه نو بخرم... ولی خب وقتی این دوباره مثل روز اولش خوب شد دیگه فعلا تصمیمم عوض شده... ولی یه سری از این جدیدا خیلی خوشکلن و با امکانات بهترن هی آدم گول میخوره!!! واقعا تکنولوژی خیلی بده... فلان تلفن٬ لپ تاپ٬ دوربین٬ هندی کم٬ آی پاد و .... رو میخری چند مدت کوتاه بعد میبینی یکی از همونا با مشخصات بهتر اومده که لج رو خوب در میاره ... درسته که ممکنه اون اولتری ها هم همون کار رو بکنن ولی خب جدیدا معمولا امکانات بهتری دارن یا جمع و جور ترن یا ...  نتیجه اینکه هر چند وقت یک بار من نیاز مبرم به تنوع و جدید شدن دارم...  ولی فعلا به علت علاقه مجدد تصمیم خاصی برای لپ تاپم گرفته نشده که بستگی داره این علاقه تا چه مدت دووم بیاره؟!..

بعد از ظهر یه کیک  گردو و خرما درست کردم با سوپروایزری مامان ... البته این فکر از روز یکشنبه اومده تو ذهنم و  وقتی اینو تو خونه گفتم ٬ همه شک کردن که حالم خوبه یا نه؟؟؟ مامان که اصلا باور نمیکرد! چون این حرفا خیلی خیلی از من بعیده.

میخواستم موقع ناهارم برم جیم که به علت کوفتگی و استخوون درد منتفی شد... یه کیف آرایش دارم که انواع و اقسام چیزا توش پیدا میشه و همیشه هم توش قرص تسکین دهنده درد دارم و امروز تنها روزی بود که یادم رفته بود با خودم بیارمش ...از قضا٬ منم که انقدر خوش شانسم دقیقا امروز٬ رنگم با مردگان هیچ فرقی نداشت و من هیچ گونه چیزی نداشتم که پریدگی رنگم رو بپوشونه. بعد از اون همه وسایلم و کمدای آفیسم رو گشتم که شاید یه قرص داشته باشم که هیچی نداشتم!!! تو همین حال بودم که به فکرم اومد برم خونه. منتها گفتم اول به کیت بگم که دیگه من نمیخوام اون دستگاه رو امروز استفاده کنم و به جاش فردا هم میام تو این یکی لب٬هم اون یکیی که برای چهارشنبه رزرو کرده بودم. ولی وقتی بهش گفتم که آیا فردا میتونم بیام تو این لب ؟ گفت : اگه امروز کردی که خب هیچ وگرنه اولین وقتی که میتونی از این ماشین استفاده کنی برای ۲ هفته دیگه هست چون این دستگاه تو لب گروه دیگه خراب شده و همه اونا مجبورن که از این استفاده کنن و اونا این ماشین رو برای ۲ هفته میخوان و ما نمیتونیم هیچیشو تغییر بدیم تا کارشون تموم شه!!! دیگه بدترین خبری که میتونست بهم بده همین بود چون دیگه نمیشد بیام خونه! خلاصه مجبور شدم با اون استخوون درد برم و یه قرص بخرم و کمی آب جوش و از این چیزا خوردم که یکم حالم خوب بشه ... رفتم یه کم لحیم کاری کردم تا دیگه مشکل اون دفعه ای پیش نیاد ! و دوباره اندازه گیریم رو کردم منتها شانس آوردم که رفتم از کیت یه سوال کردم که بعد گفت علتش اینه که از ادپتور اشتباه استفاده کردی.

بعد از تموم شدن کارم روونه بانک مرکز شهر شدم ... دیگه حالم به نسبت بهتر شده بود. وقتی متوجه ساعتای کاری این بانک شدم خیلی تعجب کردم چون حتی تا شنبه و یکشنبه بازن و روزای  عادی هم تا ۷ شب!!! پسره بهم گفت که ما تنها بانکی هستیم که تو این کشورا این ساعت کاری رو داریم!

تو اخبار امشب میگفت که توی یه دهکده تو تانزانیا تعدادی زیادی از مردمی که البینو هستن٬  به قتل میرسن .( کسایی که یا به طور کامل یا مقداری از رنگدونه های پوست و مو و چشم رو ندارند  Albinism ) . گفته میشد که مردم تو اون کشور به شدت به خرافات و سنتهای خودشون معتقدن. مثل اینکه یه سری از این دکترای جادوگرشون گفته بودن که اگه مو و یا اعضای بدن این افراد رو کسی بیاره میتونه پولدار بشه چون که توی استخوانها و اعضای بدن این افراد شانس وجود داره. گنگایی هستن که این کار رو برای مردمی که بخوان اعضای بدن این افراد رو داشته باشن انجام میدن . به عنوان نمونه با یه خانومی صحبت کرده بودن که شوهرش البینو بود و موقع غذا خوردن به خونه اشون حمله کردن و به شوهرش گفتن که ما به پاهات نیاز داریم و دستاشو همینطوری قطع کردن و بعد وقتی که خانومه با کمک رسید ٬ با جسد نصفه شوهرش مواجه شد. حالا همین مساله باعث شده که اینا مجبور شن به شهرای بزرگتر مهاجرت کنن. در حالی که گفته میشد که کلا بعضی مردم رفتارای درستی با این دسته از افراد نداشتن و مهم نبود که چه موقعیت کاری و شغلی و زندگیی برای خودشون میداشتن. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 23:48  توسط دلارام  | 

 

امروز با اینکه هوا تقریبا خنکه رو به سردی هست و بارونی هم هست٬ من حالم خیلی خوبه...گاهی اوقات بعضی چیزا بیش از اون چیزی که آدم فکر میکنه آرامش بخشن. 

مثل اینکه من خوابم کمی جا به جا بشه اوضاع و احوالم به شدت تغییر میکنه ... دیروز بعد از ظهر تو مسیر داشتم با مامان که حرف میزدم داشت تعریف میکرد که بابا چیا گفته و از این چیزا و بعد که اومدم خونه.. یه عالمه کیک و چایی و چیپس و این چیزا خوردم و بعد روی همون مبل خوابم برد تا ساعت ۷ اومدم که مثلا در راه خدا یکم به پروژه ام برسم چون دیگه سر حال شده بودم و حالت صبح رو نداشتم... منتها تمام مدت تو اینترنت ول بودم ... یه ذره هم که از خودم اختیار ندارم که بشینم به کارم برسم!!! بعدشم که مامان و داداش بزرگه و بابام اومده بودن تو اتاقم و داشتیم حرف میزدیم و بعد هم که شام و یه کوچولو اینترنت و بعد هم خواب!

همسایه امون که اومده بود دیروز برای کافی پیش مامانم ٬ بهش پیشنهاد کرده که بیا من و تو و دخترامون یه برنامه بزاریم و بریم بیرون یا ورزش یا یه چیزی... منم به مامانم گفتم من هم موافقم

با هم اتاقیم رفتیم ناهار بیرون امروز ... میخواستم بریم یه بوفه!! من گفته بودم پیتزا هات ولی رفتیم یه بوفه چینی که نزدیکتر بود به دانشگاه٬ بعد از اینکه به اندازه کافی و پر شدن غذا خوردیم ... دیدم که میز بغلیه داره بستنی میخوره. از دوستم پرسیدم٬ اینا بستنی از کجا آوردن ؟گفت : من نمیدونم دسرشون کجا هست؟ مثل آدم نگاه کردیم ٬ دیدیم که یه طرف دیگه گذاشتن ... خب دیگه من از خیر هر چی بگذرم از بستنی تحت هیچ شرایطی نمیشه بگذرم!! نشستیم بستنی و توت فرنگی و آناناس خوردیم ... نزدیک یه و ساعت و نیم ناهارمون طول کشید... تا دوستم دستاشو بشوره و برگرده صورت حساب رو پرداخت کرده بودم و منتظرش بودم که برگرده! سر راهش رفته بود که پرداخت کنه٬ خانومه بهش گفت پرداخت شده.  من میرم پیشش و میگم پرداخت کردم و اون به من میگه چرا پرداخت کردی؟ بعد فکر کرد من فقط مال خودم رو دادم . بعد دیدم دوباره هنوز دم صندوق ایستاده. به خانومه میگه که پس برای منم حساب کنین!!! من بهش میگم: پرداخت کردم و تازه دو زاریش میافته و حالا اصرار که برای چی؟ خانومه برگشته بهش میگه : که چون پسر خوش شانسی هستی.

من چند وقته که خیلی هله و هوله میخورم!!! یه راهی برای کنترل خودم باید پیدا کنم!!!!

----------------------

عصر مامان اومد دنبالم که با هم بریم خرید... اونجا بهم گفت که ظهر به بابابزرگ زنگ زده بود و مثل اینکه یکی از اقوام فوت شده منتها مامان خیلی خوب متوجه نشد که کی بودش... شب زنگ زدیم به مامانبزرگ و متوجه شدیم که خواهر بزرگه مامانبزرگ بودش و تلفن بابابزرگ قطع شده بود.. صدای مامانبزرگ بیش از اندازه ناراحت و گریه کرده بود. مثل اینکه تو مراسم خیلی اذیت شده بود. گفت تازه تصمیم گرفته بود که بعد از شمال برن بهش سر بزنن ولی خب قسمت همکاری نکرد و دو روز پیش وقتی که مامانبزرگ و بابابزرگ شمال بودن سکته مغزی کرد و ۲ روز تو کما بود تا اینکه روز چهارشنبه مثل اینکه فوت کردن. روی سنگ قبر دایی ام رو هم یک سنگ نو گذاشتن ...  پسر کوچیکه این خانوم از انگلیس به هوای دیدن مادرش همیشه بی خبرمیرفته تهران. ولی این دفعه وقتی رسید متوجه شد که همه میخوان برای تشعییع جنازه مادرش. این خیلی سخته.  غم از دست دادن عزیزان ٬ مریضی ٬ سختی و... همه و همه خیلی بدن.

تو روزنامه با یکی مصاحبه کرده بودن که چینی الاصل بوده ولی از سال ۱۹۶۰ مادربزرگش به اینجا مهاجرت کرده بود . مادربزرگه دفعه اول به عنوان خدمه اومده بود برای کار. بعد از مرگ صاحب کار همه اموالش به این مادبزرگه چینیه میرسه که اتفاقا رستورانش هم خیلی مشهور میشه ولی بعدا مادربزرگه همه داراییش رو تو قمار از دست میده. خلاصه مادر این خانومه چینی الاصل که دختر این مادربزرگه باشه ٬ مجبور میشه یه تیک اووی باز کنه و همه چیز رو از اول بسازه. که یه سری آدم نژ.اد. پر.ست٬  تو زمانی که این دختره ۱۱ ساله بود به مادرش تو تیک اوویشون حمله میکنن و بهشون میگن برگردین تو کشورتون و اینجا چی کار میکنین؟؟. این دختر خانوم چینی که الان ۳۰ ساله هست میگفت: ما متولد همین کشور بودیم و جایی دیگه ای رو خونه نمیدونستیم ولی من تا قبل از اون اتفاق از این که یه چینی الاصل هستم و فقیر هستیم خیلی بدم میومد ولی خب کاری نمیتونستم راجع به این مسله بکنم. اون اتفاق باعث میشه که این دختر خیلی خوب درس بخونه و وکالت رو تو یکی از بهترین دانشگاهای اینجا بخونه و بعد به همراه دو خواهر دیگه اش یه رستوران چینی خیلی خوب باز کنن و الان یه کتاب منتشر کرده که از زندگیش گفته و معتقده که مسیر زندگی انسانها ممکنه توی یه لحظه و با یه اتفاق تغییر کنه.  سال آینده هم قراره یه مجموعه بر اساس این کتاب ساخته بشه... گفت که اول کتابش از این گفتار استفاده کرده :

" The journey of a thousand miles start with a single step "

(اسم خانوادگی این نویسندهه یادم رفته و گرنه مینوشتم.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 23:45  توسط دلارام  | 

اگه به همین منوال ادامه بدم به سلامتی و مبارکی و میمنت رد خواهم شد ... لواشکای ترش و دوست داشتنیم تموم شد... داداشم هم امتحان عملی رانندگیش رو قبول نشد!! شاید به خاطر کم بودن سنش ... اصلا تحت هیچ عنوان حال و حوصله درس خوندن رو ندارم ... امسال دومین ساله که مثل آدم تابستون نداشتم و باید همیشه بیام دانشگاه!!! منم که انقدر تنبل شدم که حد و اندازه نداره! اکثر وقتم تو دانشگاه بی استفاده هست و بعد هم که میرم خونه یا خوابم یا دارم حرف میزنم یا اینکه تلویزیون میبینم بعدش هم که سر وقت میرم میخوابم تا روز بعد که اونم پناه بر خدا هر وقت خواستم بیدار میشم! تازه خوبه اونهمه که میخوابم ولی وقتی سوار قطار میشم دوباره میخوابم تا زمانی که پیاده میشم... یعنی یه صدم ذره هم کار مفید انجام نمیدم و همه کارام به بعدا موکول میشه!!!... هنوز درگیر کاری هستم که باید ۳ هفته پیش تمومش میکردم !!! یه جای کار ایراد داشته و جوابای بی ربط بهم داد که مجبورم دوباره از اول انجام بدمشون!!! یا معادله های سوپروایزرم غلطه یا کد من؟! هی هر شب اینا رو میبرم خونه که بشینم مثل آدم روشون کار کنم ولی کوچکترین کاری روشون انجام نداده ام!!!

امروز که از خواب بیدار شدم گفتم کاش الان تو تعطیلات بودم... دلم یه مسافرت درست و حسابی میخواد.

دیشب شب خوبی بود .. با مامان رفتیم تو حیاط قدم زدیم و بعد بابا هم بهمون ملحق شد و بعد از آن دو موجود که برادرام باشن٬ با توپ فوتبال ما رو مورد اصابت قرار دادن ... خلاصه شام هم که سالاد الویه بود تو اتاق ناهار خوری که به حیاط راه داره خوردیم و بعدشم چایی... هوا هم خنک بود و خیلی چسبید.

امروز نمیدونم چمه٬ حوصله ام سر رفته یا اینکه دلم گرفته ٬ نمیدونم؟ دلم یه چیزی میخواد ولی در عین حال نمیدونم چی؟ چند وقتیه خیلی بی احساس و بی تفاوت شدم!!! اصلا هیچی برام مفهومی نداره... قشنگی هر چیزی برام فقط یه مدت خیلی مختصر داره و بعد تموم میشه میره! اصلا حتی نمیدونم خودمم از خودم یا زندگیم چی میخوام؟!! چرا هدفام رو نمیتونم برای دراز مدت نگه دارم ؟ میدونم وقتم کمه ٬ عمرم در حال هدر شدنه ولی کاریش نمیتونم بکنم! یعنی تونستن رو که میتونم منتها حالی برای انجامش نیست!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 15:36  توسط دلارام  | 

 

ساعتای خوابم به تدریج زیاد و زیادتر میشن یعنی صبحا خیلی دیرتر از قبل میرم دانشگاه!!! جیم هم که دورش به طور کامل خط کشیده شده!!! قرار بود که از امروز دوباره جیم رو شروع کنم ولی خوب دوباره گول خوردم و ترجیح دادم که نرم! بیش از اندازه هم شیرینی و بیسکوییت و از این چیزا میخورم! از صبح تا شب هم که نشستم ... خلاصه در یک کلام خیلی خیلی تنبل شدم!

امروز انقدر بیحوصله بودم که رفتم دانشگاه فورا با دوستم رفتیم کافی خوردیم بلکه من از خواب و بی حالی در بیام!!! بعدش یه کوچولو چند تا از دیزاینامو چک کردم و دیدم جوابای بیخود بهم میده ... منم بیخیالش شدم! به زنم به تخته ٬ عجب روحیه پژوهشگرانه ای دارم!!!... کمی تو فیسبوک و اینترنت گشتم ... بعد رفتم پیش همون آقایی که رییس لبمون هست و راجه به کانکتورایی که میخواستم باهم کمی صحبت کردیم و به نتیجه رسیدم که چی میخوام ٬ چون بردم خیلی کوچیکه و هیچ کانکتوری بهش نمیخوره! رفتم اونا رو سفارش دادم و برگشتم تو آفیسم! دیگه منم که حال درس خوندن نداشتم ٬ ایمیلیم رو چک کردم که دیدم یکی از دوستام که دبیرستان و پیش دانشگاهی با هم بودیم جواب ایمیل تبریک نوروزم رو داده بود ... علت این تاخیر رو برام نوشته بود و جواب ایمیلش رو دادم و فورا دیدم بهم جواب داد... خلاصه کلی خوشحال شدم که ازش خبر پیدا کردم!!!

بعدش هم رفتم پیش همون پسره ایرانیه که تو طبقه امون هست که دیدم یکی از پست داکا که اتفاقا اونم ایرانیه اونجا هست ... بهشون گفتم من میخوام برم سیتی سنتر و بعد ناهار بخورم که اون دوستم اومد. آخه اون دوستم تازه اومده این شهر و هیچ حا رو نمیدونه ٬ قبلا بهش گفته بودم هر وقت خواستم برم٬ بهت میگم که با هم بریم که اون هم اونجاها رو یاد بگیره! .. به اون یکی پسره هم گفتیم٬ اونم همراهمون شد... خلاصه ٬ قرار بود که بریم فود کورت و سریع برگردیم دانشگاه٬ ولی نشون به همون نشون که سر از قسمت رستورانای رسمی تو یه خیابونه دیگه در آوردیم و در نتیجه یه ۳ ساعتی رو صرف ناهار کردیم... رفتیم یه رستوران ایتالیایی. کلی گفتیم و خندیدیم و برگشتیم ... من هم یکم با سوپروایزرم صحبت کردم و بعد دوباره یه ساعت دیگه هم با این پسره ایرانیه هم طبقه ایم داشتیم حرف میزدیم و بعد هم اومدم خونه... مامان بهم زنگ زده که ما با داداشت اومدیم تمرین رانندگی. اگه الان میرسی بیاییم دنبالت که بعد از رسیدن رفتیم داداشم کمی پارک کردن تمرین کرد ... اگه بی دقتی تو راهنما زدن نکنه به نظرم قبول میشه ! آخه فردا قسمت عملی رانندگیش رو داره!...

شب هم که یه دو ساعت برنامه راجع به قرآن داشت که اونو نگاه کردم!...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 23:27  توسط دلارام  | 

پنجشنبه ٬ ۱۰ جولای ۲۰۰۸ ساعت ۱۰ صبح ٬ مراسم گرجوایشن مسترزم بود و بالاخره مدرک هم بهمون دادن! 

چه خوب شد که حرف مامانم رو گوش کردم و امسال رو شرکت کردم ... چون این جشن رو باید دسامبر شرکت میکردم که چون دانشگاه جوابا رو منتشر نکرده بود ٬ به گرجوایشن بدی یعنی تو جولای رسیدیم! در کل روز خوبی بود ... هوا هم که کلی باهامون همکاری کرد و تمام روز آفتابی و گرم باقی موند تا ما بتونیم عکس بگیریم! دی وی دی سرمونی مون رو هم سفارش دادم ... حالا دی وی دی لیسانسم رو حتی یه بارم نگاه نکردما ولی خب گفتم که این یکی رو هم داشته باشم... بعد هم که مامان و بابا بهم گفتن ما میریم خونه ٬ تو برو خودت از این عکسای رسمی بگیر! خلاصه بابام اینا قبول کردن که بیان و عکس خونوادگی هم بگیریم که داداشام گفتن ما عکس نمیگیریم و همونایی که گرفتیم بسه و همین موضوع باعث شد که بابام از دستشون ناراحت بشه! بعد از اینکه عکسا رو انداختیم ٬ مامان و بابام و داداشام رفتن خونه و من رفتم لباسامو پس دادم و فرم آلومنای رو پر کردم و پول عکسا و دی وی دی  رو پرداخت کردم و بعد به سمت ساختمون دانشگاه فعلیم برگشتم!

سر راه کارای بانکی داشتم که اولیه بسته بود و گفتن امروز کار نمیکنیم! و دومی رو هم که رفتم داخل و دیدم اصلا هیچ مسولی نداره ٬ مثل اینکه رفته بودن برای ناهار.

بعدش هم با دوستم رفتیم ناهار بیرون! و بعد از اون رفتم بانک مرکز شهر...

توی جلسه بعد از ظهر با سوپروایزرم بهم گفت شاید برای یه کنفرانس تو اکتبر مجبور بشی برای لیزبون! ولی فعلا قطعییتش خیلی محکم نیست هنوز!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 تیر1387ساعت 23:40  توسط دلارام  | 

 

 بردار وسطیم دیروز٬ قسمت آیین نامه رانندگیش رو قبول شد!

 صبح که با مامان و داداشام٬ تا شهر مدرسه اونا رفتم و از اونجا خودم با قطار اومدم طرف دانشگاه ... از تو یه مغازه شکلات فروشی برای فرزام شکلات و تافی گرفتم. بعد کادویی دورش هم که رنگ مورد علاقه من یعنی زرشکی بود. از اونجایی که ساعت هنوز ۹ صبح بود و من حوصله نداشتم از مسیر همیشگیم برم ٬ تصمیم گرفتم که با تاکسی برم! پس از همون تاکسی های نزدیک استیشن سوار شدم و ۱۰ دقیقه بعد خونه اش بودم... یه بارون آروم و لطیف هم میومد. البته بارون نیستا ولی یه چیزی شبیه بارونه!

 تو مسیر دیدم که ۲ تا اسب سفید خوشکل ٬ یه درشکه ای رو میکشن که با گلای قشنگی تزیین شده بود . بعد که کامل دیدمش متوجه شدم که داشتن میرفتن به سمت یه کلیسایی که اون طرفا هست و توی اون درشکهه یه تابوت بوده! پشت سر این درشکه هم که ماشینای مخصوص حمل جسد بود و بعد هم خانواده هاشون بودن. آخه این دفعه بار اولی بود که میدیدم توی شهر به این شلوغی با درشکه اون جسد رو حمل میکردن! بیشتر حالت تشریفاتی داشت...

به هر حال٬ رفتم پیش فرزام و کمی هم از کاراش گفت و وسایلاشون کامل جمع و جور کرد و یه ۲ ساعتی اونجا بودم. ساعت ۱۱ آماده شد که بره به سمت فرودگاه و بعد منم اومدم دانشگاه!

تازه طرفای ظهر بود که رسیدم دانشگاه و باید تو لب کار میکردم و کمی لحیم کردن رو قطعات ریز رو انجام دادم .. با هم اتاقیم و دوستش که از فرانسه اومده رفتیم ناهار رفتیم یه رستوران نزدیک دانشگاهمون. بعد از ناهار هم اومدم و مشغول کارم شدم... ولی چون برای اولین بار بود که میخواستم از اون دستگاهه استفاده کنم ٬ مسول لبمون اومده با من نشست و خیلی آروم آروم و شمرده همه قسمتاش رو بهم توضیح داد ... منم کلی درس یاد گرفتم! خیلی مرد خوب و مهربونیه ٬ برخلاف ظاهری که داره که به نظر میاد خیلی خشک و بده ولی اصلا این جوری نیست ... هر کاری که ازش بخوای رو اگه بتونه٬ انجام میده و وقتی هم ازش تشکر میکنی ٬ میگه من وظیفه ام اینه که این کار رو انجام بدم در حالیکه گاهی اوقات جز وظایفش نیست! خوشم میاد با وجود اینکه بازنشست شده ولی هنوز حوصله داره که بیاد و کار بکنه ... خلاصه بردم رو گذاشتم تا اندازه گرفته بشه توسط اون دستگاهه! که نزدیکای وقتی که میخواستم بیام خونه متوجه شدم که ایراد داره کارم ... به سوپروایزرم که نشون دادم ٬ نحوه انجامش رو گفت . اولش گیج گیجی میخوردم و گم شده بودم که باید چی کار بکنم! بعد از یه دفعه امتحان ٬ اعتماد به نفسم رو پیدا کردم و تونستم کارام رو انجام بدم. اول همه فایلا رو چک کردم و دیدم که درسته گذاشتم که خودش بکنه و بعد صبح بیام اطلاعاتم رو بردارم! 

به زنم به تخته٬ فکر کنم که دیگه حساستم تموم شده!

امروز هم سحر بهم زنگ زد که جای فرزام خالی نباشه و اگه کاری داری به من بگو و از این حرفا و قرار شد که یه روزی تو هفته آینده همدیگر رو ببینیم!...

از اونجایی که چند بار برنامه های مسافرتیم به تعویق افتاده ... تصمیم گرفتم که حتما دیگه تو آگست برنامه هام رو جور کنم و برم... اگه همه چیز هم خوب پیش بره و اونطوری که میخوام باشه ٬ یه برنامه خیلی خیلی خوب برای تعطیلات کریسمس پیش بینی کردم.... و تصمیم گرفتم که چند تا شهرای اینجا رو هم که نبودم برم و کمی بگردم!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 تیر1387ساعت 12:48  توسط دلارام  | 

صبح شنبه٬ شاد و شنگول بیدار شدم و دوش گرفتم و به سوی کلاس فرانسه راهی شدم ولی تمام مدت به صورت یکنواخت عطسه و آبریزش بینی و سردرد داشتم... خلاصه گفتم برم کلاس خوب میشم ... آخه تازه یکی دو روز بود که احساس میکردم حالم خوب شده و قرصا رو کنار گذاشته بودم و به حالت نرمال برگشته بودم! ولی دیدم که نه خیر !!! انقدر حالم بد شد که ساعت ۱۱ و نیم وسط کلاس٬ مجبور شدم برگردم خونه!  بعد با مامان اینا هماهنگ کردم که بیان دنبالم که با هم بریم بابا رو از فرودگاه بیاریم! تو فرودگاه هم که رو صندلی خوابم برد تا وقتی که مامان بیدارم کرد و یه کم حالم بهتر شدش...  ناهار هم خورشت کرفس داشتیم.. من اولا از این غذا اصلا خوشم نمیومد ولی جدیدا یکی ازغذاهای مورد علاقه ام شده !! از شدت بی حالی ٬ روی مبل حدود ۴ ساعت خوابیده بودم...حالا خوبه که بابام تازه اومدش! ولی خودش خوب میدونه که حساسیت با آدم چی کار میکنه! فلاسکم و ذغال اخته و سایر مواردی که سفارش داده بودم رسیدن!

از خبرای که بهمون رسیدش اینه که عمه کوچیکه روز آخر به بابام گفته که ما ماشینتون رو میخوایم بخریم ... بابام گفت که خب ٬ دفعه بعد که بیام ماشین ندارم و بعد وسط راه پشیمون شد و چون این دفعه چندمی بود که عمه ام اینا گفته بودن هر کدوم از ماشینا رو میخواین بفروشین به ما بگین!... گفت پس آخر شب بیاین ماشین رو ببرین ... مامان بزرگ و بابابزرگم هم رفتن شمال ... روز یکشنبه هم که همگیمون با داییم و زنداییم صحبت کردیم...

یکشنبه هم که فاینال مردونه ویمبلدون بود!!! بسی ناراحت شدم که راجر فدرر نتونست جام رو برای بار ۶ ام ببره! ولی چه بازیی بود واقعا٬ طولانی ترین فاینال مردا تو تاریخ این مسابقه شد ... خب ٬ از حق نگذرم ندال هم خیلی زحمت کشیده بود و حقش بود که ببره ولی خب من و داداش کوچیکم  فدرر رو بیشتر دوست داریم! تو فاینال خانوما ٬ که خواهرای ویلیامز مقابل هم بازی داشتن... دوباره من طرفدار سرینا بودم که خب اونم باخت ... دوتاییشون هم که فاینال گروهی رو بردن!

روز جمعه و شنبه هم که یه کنفرانس تو دانشگاه راحع به یکی از شاعرای ایرانی بود. من فقط فرصت کردم که جمعه٬ یه ساعتش رو برم در حالی که یه برنامه دو روزه بود! وقتی هم که رفتم٬ وسطای فیلمه رسیده بودیم ولی نقدش رو یه خانومه ایرانی از یکی از دانشگاهای آمریکایی کرده بود... خیلی خوب بود به نظرم! 

امروز بعد از ظهر هم که همش با فرزام بودم... کلی بهمون خوش گذشت! آخه فردا داره میره ایران!

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 تیر1387ساعت 23:4  توسط دلارام  | 

چندین روز پیشا به مامان سفارش داده بودم که اگه من یادم رفت ٬ شما به بابا بگین که داره میاد برای من ذغال اخته حتما بیاره!! معمولا بابام خودش از این وسایل برام میاره ولی دفعه قبل گفته بود که آچیل فروشیه نداشت و چون روز قبل از حرکتش بود  دیگه نتونسته بود بره از جای دیگه ای بگیره...

دیروز که حالم از شدت حساسیت بد بود و زنگ زدم که وقت بگیرم برم پیش دکترم بلکه یه چیزی بده که من از این گیچی و سستی و سر درد ناشی از عطسه و اینا در بیام ولی مثل اینکه قسمت نبود چون گفتن اصلا وقت نداریم و باید فردا بیای ... خلاصه یکم خوابیدم و چون یه سری کار بیرون داشتم با مامان رفتیم بیرون ... عکس داداشم رو دادیم که از روش چند تا چاپ کنن... بعد هم با مامان رفتیم یه دور فروشگاها رو دیدیم... من یه کفش خوشگل بدون پاشنه خریدم. چند روز پیشا هم که با مامان رفته بودیم یه چند تا بلوز و یه شلوار و یه عطر خیلی خوشبو گرفته بودم. 

از آدمایی که آدم رو فقط به خاطر رفع مشکلات و یا کاراشون میخوان بیش از حد متنفرم!!! حالم بهم میریزه وقتی میبینم که با چه زبون بازی و ترفندایی خودشون رو به خوبی میزنن و بعد تنها کاری که بلدن اینه که از آدم سو استفاده کنن! خودشون رو دعوت میکنن خونه آدم و وقتی یه حرفایی رو که با صراحت کامل بهشون میگی ٬ میشن خنگترین آدم روی زمین و اصلا متوجه حرفات نمیشن... انقدر بی فرهنگ هستن که حتی معنی محبتی رو که در حقشون میکنی رو نمیفهمن که هیچ٬ حتی بلد نیستن یه تشکر خشک و خالی بکنن . ولی اون روزی که کارشون گیر میکنه و یه کسی رو لازم دارن که کارشون رو راه بندازه من میشم عزیزترین شخص و مهربونترین دوست . همین آدم بیخود٬ اونقدر آب زیر کاه بود که وقتی داشت میرفت به دورترین آدما گفته بود به جز من ... برای من این مسایل مهم نیست ولی دوست هم ندارم که کسی بهم نزدیک بشه و بخواد ازم سو استفاده بکنه و وقتی کارش راه افتاد اصلا من رو نشناسه! واقعا راست میگن که هر کسی یه ظرفتیتی داره و بیش از اون نباید بهش ارزش گذاشت... تقصیر خودم بود که تا مامان گفت این دوستت از یه جای دیگه داره میاد ٬ دعوتش کن بیاد پیشت چون هر چی باشه دوستته و یا وقتی که داره میره ادب حکم میکنه که براش یه چیزی بگیری ... در حالیکه دلم نمیخواست و با وجود اینکه از شدت استخون درد داشتم میمردم رفتم برای این آدم نمک نشناس کادو هم خریدم که وقتی دارن میرن ببرن!! یا صبح خیلی زود بیدار شو و خانوم رو تا دم در هتلش اسکورت کن که حتما اون روز به خصوص به کارش برسه!!!  اعتراف میکنم که اشتباه کردم و دیگه تحت هیچ شرایطی برای کسی که ارزش نداره یا معنی محبت رو نمیفهمه محبت نخواهم کرد... اگه این کارا رو هم کردم برای این بود که مامانم میگه اگه دیگران بدی میکنن و تو هم بخوای بد باشی میشی مثل خودشون تو همیشه ادب و خوبیت رو حفظ کن اگه دیدی که ارزش کارت رو نمیدونن دیگه خودت رو اذیت نکن! ولی از این به بعد مطابق اخلاق خودم عمل میکنم و جواب کارای هر کسی رو عینه خودش میدم!

------- 

 ۲ سال پیش همچین روزی گرجویت شده بودم٬ نمیدونم باید بگم یادش به خیر یا نه چون خیلی خاطره جالبی هم ازش ندارم!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 تیر1387ساعت 14:16  توسط دلارام  | 

دوشنبه از ساعت ۸ و نیم که اومدم دانشگاه تا ساعت ۱۲ و نیم فقط عطسه کردم حالا خوبه اون همه هم دوای ضد حساسیت خورده بودم ولی به هر حال من تو اون ۴ ساعت حتی نتونستم یه لحظه هم آروم بگیرم! خلاصه ساعت ۱۲ رفتیم ناهار ... ناهار من ساندویچ کوکوی سبرزی اورده بود. این کوکو غذای مورد علاقه من و فرزام هست!!! رفتیم یه ساعت تو کافی شاپ دانشگاه کافی خوردیم ولی من بی نهایت بیحال بودم از نتیجه حساسیت ... بیچاره فرزام یه عالمه نازم کرد تا سر دردم خوب بشه و واقعا هم حالم خیلی بهتر شده بود به نسبت صبح چون قرصام و نوازشای فرزام با هم اثر کرده بودن !!! بهش گفتم الان خیلی از صبح بهتر شدم ! بهم میگه: خدا رو شکر فعلا به من حساسیت نداری و من اگه پیشت باشم مشکلی رو ایجاد نمیکنه...

چند وقتی بود که یه کدی رو نوشته بودم ولی ران نمیشد و مشکل داشت حتی یکشنبه هم از فرزام پرسیده بودم٬ نمیدونست چی کار باید بکنیم. ... قرار شده بود که برم از دوست فرزام که تو این کدینگ خوبه بپرسم ولی اون گفت که اون روز کار داره و نمیتونه و من نتیجه اون کد رو برای روز سه شنبه میخواستم. ولی فرزام خودش اومد پیشم نشست و برام توضیح داد که چی کار میخواد بکنه و دونه دونه کارام کرد و رفت ... واقعا این کارش برام با ارزش بود چون با وجود اینکه خودش کار داشت٬ اومد کار من رو راه انداخت. البته گفت چون خودش خیلی وارد نیست تو اون برنامهه ممکنه که راهمون ابتدایی باشه ولی حداقل بهتر از هیچی هست ! بعدش دارم بوسش میکنم ٬ به شوخی میگه : خجالت بکش ! اینجا محیطش فرهنگی از این کارا نکن!!!

چندین روزه که دست چپم رو حتی نمیتونم تکون بدم از بس درد میکنه ... نمیدونم چه بلایی سرش آوردم؟!

بعد از ظهر هم ساعت ۶ باهم رفتیم کرو بار که قرار بود اون دوستمون که رفته بودیم خونش و یه لکچرر زبان فارسی هم بیان... از قرار معلوم ایشون از دوست ما خوشش اومده بود و میخواستش یه جورایی با ایشون دوست بشه منتها روش نمیشد که مستقیم به خود دختره بگه تو جاهایی که همدیگر رو میدیدن ... خیلی خوش گذشت تا ساعت ۸ اونجا بودیم... بعد از خداحافظی اومدم دانشگاه تا کارای باقیمانده رو انجام بدم که دیگه تا ساعت ۹ و نیم دانشگاه بودم ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 10:37  توسط دلارام  |